تبلیغات
نشانی
موضوعات سایت
موضوعات سایت
شعر (1)
برچسب
نویسندگان
آمار وبلاگ
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب ارسال شده: عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
درباره وبلاگ

آرشیو مطالب
امكانات
پشتیبانی




Powered By
Mihanblog.Com

تبلیغات
تبلیغات
امشب
از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب
شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب
پشت ستون سایه ها روی درخت شب
می جویم اما نسیتی در هیچ جا امشب
می دانم اری نیستی اما نمی دانم
بیهوده می گردم بدنبالت ‚ چرا امشب ؟
هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما
نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب
ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف
ایکاش می دیدم به چشمانم خطا امشب



ارسال توسط هیـــــــــچ H | تاریخ : دوشنبه 14 فروردین 1391 | نظرات ()
تو
تو را گم میکنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدین سان خواب‌ها را با تو زیبا می کنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بی‌کسی ها می کنم هرشب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می‌گردی؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب



ارسال توسط هیـــــــــچ H | تاریخ : دوشنبه 14 فروردین 1391 | نظرات ()
گاهی

گاهی دلم برای خودم تنگ می ­شود

وقتی حضور آینه کمرنگ می شود

وقتی میانه­ ی بلوا سکوت دوست،

در جان گوش­های کَرَم زنگ می­ شود

گاهی که از پس تکرار بی­ سود لحظه ­ها،

نجوای کوچیدن از قفس آهنگ می­ شود

این­جا نه جای ماندن خوبان راستگوست

هرکس که دم زند ز حق آونگ می­ شود

نفرین بر این زمانه که در چرخ روزگار،

هر لحظه صد خیانت و نیرنگ می­ شود

در دست­های آلوده انسان قرن ما

برگ برگ تاریخ پر از ننگ می ­شود

وقتی که سخت غرقه­ ام در این سیر قهقرا

آری، دلم برای خودم تنگ می­ شود….




ارسال توسط هیـــــــــچ H | تاریخ : دوشنبه 14 فروردین 1391 | نظرات ()
تو را دوست می دارم
و را به جای همه زنانی که نشناخته‌ام دوست می‌دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام دوست می‌دارم
برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می‌شود، برای خاطر نخستین گل
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی‌رماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم.

جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خویشتن را بس اندک می‌بینم.
بی تو جز گستره بی کرانه نمی‌بینم میان گذشته و امروز.
از جدار آینه خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.

تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست
تو را برای خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست می‌دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم
تو می‌پنداری که شکی، حال آنکه به جز دلیلی نیستی
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می‌رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.




ارسال توسط هیـــــــــچ H | تاریخ : جمعه 21 بهمن 1390 | نظرات ()
باران
از چشم یا آسمان

فرقی نمی‌کند

باران وقتی بر زمین افتاد

دیگر باران نیست




ارسال توسط هیـــــــــچ H | تاریخ : جمعه 21 بهمن 1390 | نظرات ()
*
فصلی تازه در راه است

دست در دست هم

یک برگ سرخ

ورق می‌خورد




ارسال توسط هیـــــــــچ H | تاریخ : جمعه 21 بهمن 1390 | نظرات ()
نشانی
  خانه ی دوست کجاست؟

در فلق بود که پرسید سوار

اسمان مکثی کرد

...
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

وبه انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز از تر است

ودر ان عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است

می روی تا ته ان کوچه که از پشت بلوغ ،سربه در می ارد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی

وترا ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور

واز او می پرسی

خانه ی دوست کجاست؟



طبقه بندی: شعر،
برچسب ها:سهراب سپهری، سهراب، نشانی، نرسیده به درخت، خانه دوست، خانه دوست کجاست، عشق،

ارسال توسط هیـــــــــچ H | تاریخ : یکشنبه 9 بهمن 1390 | نظرات ()
عناوین آخرین مطالب ارسالی
صفحات دیگر